/* /*]]>*/ حالا به ]داستان [جنگ سهراب و رستم گوش كن / ديگر ]داستان ها[ را شنيده اي اين را هم گوش كن[1] ]مهره را [به او داد و به او گفت كه اين را نگه دار / اگر روزگار براي تو  دختر بياورد [2] (اگر دختر قسمت تو شد ) ]مهره را  [بگير و بر گيسوي اوبدوز / با طالع خوب  و فال روشني بخش[3]  (با فرخندگي و مباركي ) و اگر چنانچه از ستاره ]ها[ پسر قسمتت بيايد / نشان پدر را به بازوي او ببند وقتي نه ماه بر دختر شاه گذشت / پسري مانند ماه درخشان  برايش آمد.(صاحب پسري مانند ماه درخشان شد) وقتي خندان شد  و چهره را شاداب كرد[4] / نام او را [5] تهمينه سهراب گذاشت ] پسر  [ وقتي يك ماهه شد مانند يك ساله بود / سينه اش مانند سينه ي رستم پسر زال بود وقتي ده ساله شد در آن ديار كسي نبود / كه بتواند با وي زور آزمايي كند تو پسر پهلوان فيل پيكر رستم هستي / از ]نسل [دستان پسر سام و از ]نسل [نريمان هستي آفريننده ي جهان تا جهان را آفريد / سوار ي مانند رستم پيدا نشد وقتي رستم پدر باشد و من پسر ]باشم[  / لازم نيست در جهان كسي ]جزما [پادشاه باشد فرمانده (افراسياب) به دلاوران لشكر گفت / كه اين راز بايد پنهان بماند پسر نبايد پدر را بشناسد / زيرا به مهر پدر دل مي بندد (محبت پدر در دلش نفوذ مي كند) شايد  آن پهلوان دلاور سالخورده / به دست اين مرد دلير  كشته شود پس از آن براي سهراب چاره اي كنيد / يك شب در خواب او را بكشيد ]رستم را [دستگير كن و ببر زنده به دار بكش / و از او  ديگر با من سخن نگو اين گرزو شمشير جنگ را از دست رها كن / جنگ و بيداد را بر زمين بزن (از تصميم جنگ منصرف شو) دل من به تو مهر مي آورد (نسبت به تو احساس محبت مي كنم )/] جنگيدن با تو [ عرق شرم بر چهره ام مي آورد ديشب سخن از كشتي گرفتن بود / فريب تو را نمي خورم در اين باره نكوش بجنگيم پايان كار آن است / كه فرمان وتقدير نگهبان جهان (خداوند) است.           با كشتي گرفتن  به جنگ پرداختند  / خون و عرق را از تن ريختند (=خون و عرق از تنشان مي ريخت )سهراب مانند فيل مست دست  دراز كرد / او را از جا بلند كرد و بر زمين پست افكند .خنجري آبدار و درخشان را بيرون آورد / مي خواست سرش را از تن جدا كند رستم به سهراب گفت اي پهلوان شيرشكار / كمندانداز و دلاور و شمشيرزنروش ما متفاوت است / رسم دين ما غير از اين استكسي كه با كشتي گرفتن جنگ كند / سر بزرگي را به زير گرد بياورد (بزرگي را بر زمين زند و شكست دهد)بار اول كه پشتش را به زمين برساند / سرش را نمي برد اگرچه به انتقام باشددلاور جوان به سخن پيرمرد سر داد(=سخن پيرمرد  را پذيرفت) /  و اين سخن  برايش دل پذير بودسهراب دست از او رها كرد (= دست از او برداشت)و به دشت آمد / مانند شيري كه از مقابل آهو عبور كند شكار مي كرد و يادش نبود  / از آن كس كه با او جنگ آزمايي كرد وقتي رستم از دست او رها شد / مانند يك شمشير فولادي شد و نیرو گرفتآهسته به سوي آب روان رفت / هم چنان مرده که جان بيابد(مثل مرده ای که زنده شده باشد)آب خورد و رو و سر و تن را شست / به نزد خداي آفريننده ي جهان رفت پيروزي و قدرت مي خواست / از قسمت خورشيد وماه آگاه نبود  و ازكنار  آن آب وقتي به نبردگاه رفت / دلش پراز نگرانی  و چهره اش زرد بود (=هراسناك بود)وقتي سهراب شير افكن او را ديد / از باد جواني دلش شكفت(= از غرور جواني به هيجان آمد )اين گونه گفت كه اي رها شده از چنگال شير / و اي كه از ضربه ي شير دلاور بركنار مانده اي]سهراب [غمگين شد رستم دست دراز كرد / تن و گردن پلنگ جنگجو را گرفت پشت دلاور جوان را خم كرد / مرگ آمد؛سهراب توانايي نداشت (اجلش رسیده بود توان مقاومت نداشت)رستم مانند شير او را بر زمين زد / فهميد كه او هم در زير نمي ماندسريع شمشير تيز را از غلاف در آورد / پهلوي شير آگاه دل را شكافتسهراب پيچيد و پس از آن آهي كشيد / انديشه ي خود را از خوب و بد كوتاه كرد(به خوب و بد فكر نكرد) به او گفت كه اين بر من از من رسيد / روزگار كليدم را به دست تو داد (تقدير اين بود كه مرگم به دست تو باشد)حالا اگر تو در آب ماهي بشوي / ويا مانند شب در تاريكي برويو يا مانند ستاره به آسمان بروي / از روي زمين مهر خود را كامل ببري(از زمين قطع علاقه كني)پدر انتقام مرا از تو خواهد خواست / وقتي ببيند كه خاك بالين من  است(وقتي ببيند كشته شده ام )از اين نام آوران جنگ جو / كسي هم به سوي رستم خبر مي برد كه سهراب كشته  و به خواري افكنده شده است / در حالي كه تو را مي خواستوقتي رستم شنيد سرگشته شد / جهان در پيش چشمش  سياه شدپرسيد پس از آن كه به هوش آمد / با ناله و فرياد به او گفتكه حالا از رستم چه نشاني داري / كه نام او از ميان جنگجويان محو بادبه او گفت اگر چنانچه رستم تو هستي / بيهوده مرا از روي لج بازي كشتيبه هر نوعي راه نماي تو بودم / مهرت يك ذره از جا نجنبيد (= احساس محبت نكردي)حالا بند جوشن مرا باز كن / اين تن روشن مرا برهنه ببينرستم وقتي زره را باز كرد و آن نشان را ديد / لباس را كاملا بر تن خود چاك زداشك مي ريخت و مو را مي كند / سرش پر از خاك و چهره اش پر از اشك بود سهراب به او گفت  كه اين كار بدتر است / به اشك  دو چشم نبايد گريه كردحالا از اين خودكشي هیچ سود نمي بري / اين گونه پيش رفت و اين كار شدني بود (آنچه بايست بشود شد ،اين كار مقدر بود)           [1] - رزم :جنگ / دگر: ديگر / شنيدستي : شنيده اي [2] - بدار: نگه دار [3] - به گيسوي او بر : بر گيسوي او [4] - چهره شاداب كرد : چهره شاداب نشان داد [5] - ورا : او را = وي را