صدا
تقدیم به همه ی معلمان
امیرحسین بهمنی
به شنها رد پا می ماند و بس
عبور موج ها می ماند و بس
صدف آویزه ی گوشش همین است
صدا تنها صدا می ماند و بس
بر این ساحل صدایت مثل دریا
برایم آشنا می ماند و بس
صدایت را اگر از من بگیرند
سکوت نارسا می ماند و بس
صدایم کن صدایت خوب خوب است
و خوبیها به جا می ماند و بس
به یاد شاعران از باغ سوسن
گلی مثل شما می ماند و بس
اگر مردم نمی دانند لادن...
از آنان ادعا می ماند و بس
به نان و آب مشغولند و غافل
در آب و نان گدا می ماند و بس
مرا پرهیز دام ودانه دادی
عقاب اینسان رها می ماند و بس
به من آموختی طوطی نباشم
که از طوطی ادا می ماند و بس
نه بلبل هم که از گل نغمه هایش
دهان غنچه وا می ماند و بس
هما باش و جهان در سایه ی تو
سعادت با هما می ماند و بس
وفادارم به پیمان با تو ای یار
که از یاران وفا می ماند و بس
سرود آب بابایت به گوشم
همیشه خوش نوا می ماند و بس
چه آسان آسمان را بخش کردی
دو دم تقدیر ما می ماند وبس
زبان گفتی به گفتن سرخ باید
اگر سر در هوا می ماند وبس
چـِرا ، تصدیق آدم بودن توست
که حیوان با چـَرا می ماند وبس
کسی درد تو را اینجا ندانست
که صوفی با بلا می ماند وبس
چنین که خشک آمد کشتگاهت
جوی گندم نما می ماند وبس
به قدر زحمتت کاری نکردم
فقط کار دعا می ماند و بس
معلم مثل دریا ساحلش علم
رسیدن را شنا می ماند و بس
اگر آموزگاری شأن علم است
معلم با خدا می ماند و بس
کیخسرو و کوروش
مقاله ای به قلم استاد جلال خالقی مطلق
1- افسانهء زاد کیخسرو و کوروش،چنانکه پیش از این دیگران شناخته و نوشته اند،به یکدیگر شباهت دارند:
بنابر روایت شاهنامه،چند ماه پس از کشته شدن سیاوش در توران به فرمان افراسیاب،فریگیس،زن سیاوش و دختر افراسیاب،فرزندی می زاید به نام کیخسرو. افراسیاب به علت پیشگوییهایی که دربارهء کیخسرو کرده اند،از او بیمناک است(دفتر دوم،367/2398 به جلو)،ولی سرانجام از کشتن کودک چشم می پوشد،بدین شرط که پیران او را به شبانان سپارد تا در میان آنان بزرگ شود تا مگر از نژاد خود چیزی نداند.چون کودک به هفت سالگی می رسد،پیران او را به نزد افراسیاب می آورد و کیخسرو به سفارش پیران خود را در حضور افراسیاب به دیوانگی می زند و بدین ترتیب از مرگ می رهد.سپس تر گیو به توران می رود و کیخسرو و مادرش را به ایران می آورد. پس از آنکه کیخسرو در ایران به پادشاهی می رسد،به توران لشکر می کشد و پس از جنگهای دراز،سرانجام بر افراسیاب دست یافته و او را به کین پدر خود می کشد.
نقد شعر "پشت دریاها"
اول اردیبهشت ماه سالگشت وفات سهراب سپهری است . یادش گرامی!
نقد شعر "پشت دریاها"
منبع: http://adabiyat-ir.mihanblog.com/post/11
□ آرمانشهر سپهری
نوشته ی فرشید فرجی
از میان هنرمندانی كه سعی در ارایه ی نوعی جهانبینی خاص و مشرب فكری
دارند «سهراب سپهری» چهره ی برجستهای است كه از ابعاد گوناگون فلسفی ـ
عرفانی قابل بحث و بررسی است.
در شعر معاصر فارسی شاید سهراب سپهری تنها شاعری باشد كه اندیشهای
بهسامان و مدوّن را در دوران كمال شعری خود بیان میكند ـ این برداشت را
نباید یك داوری ارزشی پنداشت، چه ارزش را نقد ادبی و كاركرد اجتماعی را
جامعهشناسی هنر با معیارهای دیگری تعیین خواهد كرد ـ شعر سپهری از آن رو
ارزش والایی مییابد كه هم شعر است و هم در تمامی ابعاد آن، از گزینش
واژهها گرفته تا تصویرسازی، در شكل ذهنی و در تركیببندی درونی بیانگر
اندیشهای بهسامان است.
شاید یكی از دلایل زبان ساده، بیآلایش و زیبای سپهری نیز در آن باشد كه
شعر سپهری شعر معناست. شعر «پشت دریاها» از منظومة «حجم سبز» دارای چنین
ویژگیهای زبانی و ادبی است، در این شعر از نشانههای زبانی به شكل ساده
استفاده شده و رمزها و استعاره به سادگی دلالت بر مفاهیم آشنای ذهن دارد.
«قایق» ـ «آب» ـ «تور» ـ «مروارید» ـ «شب» و «پنجره» از واژههای كلیدی این شعر به حساب میآیند.
عناصری برخاسته از طبیعت كه در مجموعهای از نظام همگن و منسجم گرد
آمدهاند، مطمئناً زبان و پیریزی ساختار منسجم كلام در شعر سهراب از یك
سو و همسانسازی آن با عناصر زندگی، آن هم نشانهها و مفاهیم ساده آن از
سویی دیگر از ویژگیهای برجسته در كلام اوست و درواقع راز ماندگاری شعر در
همین همگرایی است و درواقع سهراب در شعر و كلام خود حضور دارد، نفس میكشد
و به راستی در رگ حرف حرف خود خیمه زده است.
در تمام شعر سپهری این ویژگیها را میتوان دید. در شعر «پشت دریاها» نیز به
مانند تمام شعرهایش با ابداع زبانی شاعرانه و توسل به طبیعت و اجزای آن به
مثابه اسطورة كل، توانسته است چشماندازی بگشاید كه تماشایی است.
«قایقی خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ كسی نیست كه در بیشة عشق
قهرمانان را بیدار كند.»
شاعر در بند اوّل، علّت سفر خود را بیان كرده و به نوعی بیانگر حالات
عرفانی و خلوتهای شاعرانة خاصّ سپهری است. شاعری كه هرگز صبحی بیخورشید
را تجربه نكرده و روزگاری در این اندیشه بوده كه با هجوم گلها چه كنیم؟
اكنون در بیشة عشق كسی به فكر بیداری قهرمانان نیست و خاك این دیار غریب و
ناآشناست. به راستی راز ناآشنایی این دیار در چیست؟
این تفكر و پاسخ به چراهای زیاد دیگر در منظومة فكری سپهری مطرح شده و
اكنون شاعر به عناصری اشاره دارد كه بار معنایی منفی دارد و با این
تصویرسازی میتوان به راز غربت شاعر پی برد.
«قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند.»
در این بند واقعیت اوضاع اجتماعی شاعر ـ با توجه به فضای اصلی شعر ـ
بیان میشود، واقعیّتی برخاسته از درون شاعر و با تفرّدی كاملاً
منحصربهفرد. بنابراین دور از انتظار نخواهد بود اگر بگوید:
«نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی كه سر از آب به درمیآرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
میفشانند فسون از سر گیسوهاشان»
در این بخش، كلام كاملاً تصویری میشود. زبان سپهری اساساً زبانی است كه
زادة تصویر است نه زادة نفس زبان. تداوم تصاویر یكی از مشخصههای بارز شعر
اوست. در شعر سپهری آنقدر تصویر پشت تصویر وجود دارد كه گاهی به مخاطب
فرصت نفس كشیدن هم نمیدهد.
باز هم تأكید میكند:
«همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور
مرد این شهر اساطیر نداشت.
زن این شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.»
از این قسمت به بعد، شاعر همچنان به بیان تصاویری میپردازد كه فلسفة سفر
او را به وجود آورده است در این شهر كه «اساطیر» و «قهرمانان» هستی ندارند و
زن كه نماد سرخوشی است به سرشاری انگور نیست. همچنان كه:
«هیچ آیینة تالاری، سرخوشیها را تكرار نكرد.
چاله آبی حتّی، مشعلی را ننمود.»
شاعر بدون اندكی تردید، عزم خود را جزم كرده است:
«دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجرههاست»
عنصر «شب» را در مجموعة «خاك غریب» و شهر «بیاساطیر» میتوان جای داد و
پنجره دریچهای است كه شاعر از آن به سوی آرمانشهر خویش مینگرد،
آرمانشهری كه هر چند ناكجاآباد سپهری است اما باید به سوی آن برود.
آرمانشهر سهراب سپهری كه حتماً دنبالة «شهر» را یدك نمیكشد و چیزی جز
بازگشت به بدویّت نیالوده نیست همچون هر آرمانشهر دیگری «سراب» است با
این تفاوت كه شاعر خلاق میتواند بر مبنای آن شعر و اندیشة خود را فارغ از
ملاحظات دست و پاگیر سنّت و عادت بیافریند.
برای همین در بند بعدی دوباره تكرار میكند:
«همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند.»
تا اینجا اندیشة سفر و فلسفة گریز شاعر (از خود یا اجتماع خود و یا هر چیز
دیگر) در كلام خلق شده است، اندیشهای كه سهراب دیری بدان پرداخته است و
بسا كه برای رسیدن بدان از دهلیزهای تنگ و باریك طبیعت و عشق گذر كرده است و
اكنون آنچه را كه از سرود پنجرهها بازیافته، چنین به تصویر میكشاند.
آرمانشهر خود را در افقی بازتر مینمایاند.
«پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجرهها رو به تجلّی باز است
بامها جای كبوترهایی است كه به فوارة هوش بشری مینگرند.
دست هر كودك ده سالة شهر، شاخة معرفتی است
مردم شهر به یك چینه چنان مینگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.»
در این بند، آرزوهای شاعر نمود یافته و در قالب تصویر درآمده است. عناصر
مثبتی همچون «شاخة معرفت» و «فواره هوش بشری» در بخش تجلی و پنجره میگنجد و
نظام همگن آرمانشهر را تشكیل میدهد.
برخورد عاشقانه و عرفانی سهراب با اشیای پیرامون و محیط زندگیاش ما را
ناگزیر میكند تا پیوندی میان اصالت كلام او و اجزای طبیعت بیابیم ضمن
اینكه در اصل، فكر و خط اندیشگی وی «سفر» از شهر و دیاری است كه مطلوبش
نمییابد و قبلاً نیز در شعر، آرزوی آن را در سر پرورانده است.
شعر «ندای آغاز» از این دید موازی و همسان با شعر «پشت دریاها» است.
كفشهایم كو
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟
در ابتدای این شعر گویی به شاعر الهام میشود كه «بوی هجرت میآید» این
هجرت به خاطر این است كه شاعر حرفی از جنس زمان نشنیده وگرنه به این صراحت
نمیگفت:
«باید امشب بروم»
او در «ندای آغاز» هم نشانههایی از آرمانشهر خود میدهد، سمتی كه «درختان
حماسی پیداست و رو به آن وسعت بیواژه كه همواره مرا میخواند.»
كلام سپهری به كمال رسیده و در بیان شاعرانه و زیبای نظام همگن اندیشههایش
«جهانبینی» عمیقی مشاهده میشود، این نظم و چارچوب فكری، ناشی از آن است
كه سهراب سپهری به واقع شاعری است برخوردار از یك نظام عمومی اندیشه و به
معنای فلسفی آن متفكری است صاحب یك دستگاه فكری جامع و مكتب منسجم و همگن ـ
چنان كه پیش از این اشاره شد و نمونههایش را در دو شعر همسان ملاحظه
كردیم. او میداند كه چه میخواهد بگوید و فیالواقع سیر و سلوك معنوی او
از آغاز هشت كتاب تا پایان در راستای تبیین نظام خاص اندیشة اوست.
در بند دیگر میگوید:
خاك، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد.
«خاك غریب» از عنصری منفی به مثبت و از شهری كه مرد آن اساطیر نداشت، اكنون
به شهری كه هوای آن صدای پر زدن مرغان اساطیر در باد، شنیده میشود، حركت
میكند.
این سیر و حركت اگرچه در طول و خط یك مسیر در جریان است، با این وجود شعر
از نظر ساختار، شكلی دایرهوار دارد یعنی سطر پایانی شعر همان سطر آغازین
است جز اینكه با تأكید بیشتر «خواهم» به «باید» تغییر میكند.
«پشت دریاها شهری است / كه در آن وسعت خورشید به اندازة چشمان سحرخیزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنیاند.»
سپهری در این تصویر پایانی با برتری برخی از سویههای تشبیه خود «چشمان
سحرخیزان» را برتر از وسعت خورشید (روشنی) میداند، آنان كه به رستگاری
رسیدهاند و از سفر خویش توشه برگرفتهاند. «شاعران وارث آب و خرد و
روشنیاند»
در این سطر از تمام تصاویر و عناصر طبیعت كه در شعر «پشت دریاها» حضور
جدّی داشتند پردهگشایی میشود و آرمان شاعر در یك جستوجو به انجام
میرسد.
1) آب = قایق 2) روشنی = خورشید 3) اسطوره = فواره هوش بشری
هر یك از سازههای مجموعه همگن و نظام فكری در این شعر است، اگر كلمات و
تصاویر به صورتی دایرهوار به هم میپیوندد اما از نظر سیر فكری جریان
همچنان ادامه دارد و تكرار میشود.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.
«پشت دریاها» نقطه عطف اندیشة سپهری است. اوجی است كه تمام فراز و فرود
جریان فكری شاعر در آن موج میزند، به راحتی میتوان نمودار فشرده سیر و
سلوك معنوی شاعر را در این شعر از مجموعة «حجم سبز» به تماشا نشست.
شاخصة مهم شعر، سفر و سلوكی است كه در آب، آغاز میشود و باید در آب پایان
گیرد، در یك كلام آرمانشهر شاعر و دلزدگیهای او از عادتهای روزمرّه و
فرار از آنها به روشنی تنها در این شعر دیدنی است.
قایق
پشت دریاها
آب و خرد و روشنی
○ منابع:
1)حقوقی، محمد ( مجله سهراب شماره 4 ـ آبان و آذر 1382)
2) سركوهی، فرج، نقشی از روزگار، نشر شیوا، 1369
3) سمیعی، عنایت (مجله سهراب شماره 4 ـ آبان و آذر 1382)