"در گلایه از طعنه زنی ها در سریال پایتخت"

 

مازندرانی ام، خلف صدق آرشم

اسطوره سر نمی کشد از تیر سرکشم

 

دیوم نه آنچنان که نوشتند از ددان

دیوم که چون فرشته سرشتند بی غشم

 

اولاد اگر نبود که رستم نرسته بود

کاووس ماند خیره در  افسون چالشم

 

افتاد تشت فاجعه از بام سلم و تور

یاران گرفته اند به خون سیاوشم!

 

من لهجه ام منادی گلبانگ پهلوی است

ایرانی ام اگرچه تپوری است گویشم

 

با رنج من برای تو آماده شد برنج

نیما که گفت قصه ی شب پا و آیشم

 

من داشتمه زمین ره اسا هم ته پنجیه

بی دون من چتی ونه داری ته، هارشم

 

دریاست مادری که نشسته است پای من

دشت است گاهواره؛ دماوند بالشم

 

تابنده ام ، حقیر تنابنده نیستم

همزاد آفتاب و مقدم بر آتشم

 

بر دوش خود همای سعادت نخواستم

چون ماه پیش روست چه حاجت به مهوشم

 

فن جدل به نام ارسطو اگر زدند

من هم به انتساب پرستوست نازشم

 

آیینه ام؛ به سخره گرفتی مرا چنین

این نقش توست من بدل این نمایشم

 

معمولی ام؟ تفاوت رنگ من و شما

آنگه شود پدید که با خون منقّشم

 

شیر سوادکوه ندیدید تن به تن

در شیرگاه، گاه شنیدید غرشم

 

دیدی مرا چنین و ندیدی که وقت رزم

آتشفشان تنوره زد از روح سرکشم

 

پای تو ایستاده ام ای تخت و کرده اند

درپایتخت با متلک ها نوازشم!

 

امیرحسین بهمنی