بالدر

بالدر (Baldr) رب النوع نور، لذت، پاکی، معصومیت و دوستی در اساطیر اسکاندیناوی است. پسر اودین و فریگ، هم در میان خدایان و هم در میان انسان‌ها محبوب بود، و انسان‌ها او را بهترین خدایان می‌دانستند. او بسیار زیبا، خردمند و خوش زبان بود، هر چند که قدرت کمی داشت.

همسر او نانا دختر نپ و فرزند آنها نیز فورستی، رب النوع عدالت بود. تالار ویژهٔ بالدر در آسگارد بریندابلیک به معنی شکوهمند نام دارد.

ادامه نوشته

اسفندیار و راز رویین تنی

جوهر حماسه ی گیل گمش عبارت است از چاره ناپذیری مرگ ، یعنی انتهایی که در سرنوشت همه ی آدمیان است و حتی کسی چون او که تواناترین و نامورترین فرد زمان خود است از آن نمی تواند رست.مفهوم دیگر رویین تنی آن است که یکی بتواند برتر از دیگران قرار گیرد. آدمیان تا زمانی که بتوانند همدیگر را زخم بزنند و از پای درآورند با هم برابرند. اگر در میان آنان کسی پیدا شود که ضربه ی هلاک بر او کارگر نیفتد از همه ی آن ها برتر می شود و بدین گونه واجد صفت قهرمان بی همتا می گردد که تجسم آن یکی از نیاز های روانی بشر بوده است.در ادبیات جهان این خصیصه به چند قهرمان نسبت داده شده است که برای روشن تر شدن موضوع از سه تن از آن ها یاد می شود :

نخست آخیلیوس یونانی: وی از همه قدیمی تر و نامورتر است. به روایت اساطیر، آخیلیوس به دست مادرش( که جزو ایزدان بود) در آب رودخانه ی استیکس غوطه ور گردید و رویین تن شد. تنها یک نقطه از بدنش گزند پذیر ماند و آن پاشنه ی پایش بود که چون مادر او را بدان گرفته و در آب غوطه داده بود، آب به محل تماس انگشتش راه نیافته بود. گذشته از این آخیلیوس جوشن نفوذ ناپذیری داشت که ساخته ی دست وولکن پروردگار آتش و فلزها بود. این زره را مادرش به او هدیه کرده بود.آخیلیوس بزرگترین پهلوان جنگ تروا ست و زندگی کوتاه و افتخاآمیزش سرانجام بر اثر تیری که از دست پاریس بر پاشنه ی پایش ( که نقطه ی آسیب پذیر اوست) می خورد، به سر می رسد.

دوم زیگفرید: زیگفرید قهرمان حماسه ی نیبلونگن است. نحوه ی رویین تنی او آن است که اژدهای سهمگینی را می کشد و تن خود را در خونش غوطه ور می کند. پوست بدنش در تماس با این خون چنان سخت می شود که دیگر هیچ سلاحی برآن کارگر نیست. او تنها یک نقطه از تنش گزند پذیر می ماند و آن موضعی است میان دو شانه اش که هنگام شستشو در خون برگی از درخت زیزفون افتاده و آن را پوشانده بود. سرانجام هم براثر ضربه ای بر همین نقطه هلاک می گردد.

سوم بالدر: بالدر در اساطیر اسکاندیناوی پروردگار روشنایی است و سرگذشتش در افسانه های کهن ایسلندی به نام ادا آمده است. بالدر پسر اودین است که خدای خدایان اسکاندیناوی است. جوانی است که در میان جاودانیان از او مهربان تر، محبوب تر و فرزانه تر کسی نیست. شبی خوابی می بیند که گواهی مرگ نزدیک اورا درخود دارد. پس از این خواب همه ی ایزدان انجمن میکنند تا برای درامان نگه داشتن او از مرگ چاره ای بیندیشند. سرانجام بانوی خدای فریگا دست به کار می شود و از آتش و آب و همه ی فلزات و سنگ ها و خاک و درختان و بیماریها و زهرها و پرندگان و خزندگان و چرندگان پیمان می ستاند که به او آسیب نرسانند. پس از این پیمان بالدر گزند ناپذیر و رویین تن می شود. و چون چنین است خدایان او را وسیله ی سرگرمی خود قرار می دهند بدین معنی که گاه گاه در میانش می گیرند و بعضی به سویش تیر می افکنند برخی سنگ و یا ضربه های دیگر، بی آن که کمترین آسیبی به او برسد تنها در این میان یک تن به نام لوکی که ایزد بدکاره ای است از رویین تنی بالدر ناخشنود است. وی روز در هیئت پیرزنی به نزد فریگا می رود و از او می پرسد که آیا همه ی آفریدگان و اشیاء سوگند خورده اند که مصونیت بالدر را محترم بشمارند؟ بانو خدای جواب می دهد: آری، فقط یک گیاه است به نام دِبق که در شرق وال هالا می روید. این نهال که خیلی جوان بود نیازی به سوگند دادنش ندیدم. لوکی پس از شنیدن این حرف می رود و شاخه ای از دبق را می برد و به جمع ایزدان می پیوندد آن گاه به هاتر که ایزدی نابیناست و خارج از حلقه ی ایزدان ایستاده نزدیک می شود و می پرسد: تو چرا در سرگرمی خدایان شرکت نمی کنی و چیزی به سوی بالدر نمی افکنی؟ او جواب می دهد: اولا برای آن که چشمم نمی بیند و ثانیا برای آن که چیزی در دست ندارم. لوکی می گوید تو هم همرنگ جماعت شو من الان دست تو را به سوی او راهنمایی می کنم. این شاخه را بگیر و رها کن. این را می گوید و شاخه ی دبق را در دستش می نهد و او آن را در همان جهتی که لوکی برایش هدف گیری کرده است، می افکند. شاخه بر تن بالدر فرود می آید، آن را می شکافد و او را از پای درمی آورد. در این سه تن چند وجه مشترک وجود دارد:

1- هرسه از برازندگی و برجستگی خاص برخوردارند به این قیاس کسانی از موهبت رویین تنی نصیب می برند که واجد صفات خوب صوری و معنوی باشند.

2-  هرسه جوانند و برعکس آن چه انتظار می رود عمری کوتاه دارند.

3- دو تن از سه تن از فرّ یزدانی بهره ورند و با عالم بالا ارتباطی دارند. تنها زیگفرید از این اصل مستثنی است او نیز همه چیز دان است و از نیرویی سحرآمیز نصیب دارد. او را زرهی است که نفوذ ناپذیر است ( مانند زره آخیلیوس ، جامه ی دیگری هم دارد که چون بپوشد از چشم ها ناپدید می ماند و زورش دوازده برابر می شود).

4- دو تن از سه تن نقطه ی معینی از تنشان زخم پذیر است فقط بالدر مرگش بسته به ضربت شاخه ی خاصی است.

اسفندیار شاهنامه در این خصایص با آن ها مشترک است : برازندگی، جوانمرگی، برخورداری از فرّ ایزدی، گزندپذیر بودن از گیاه خاصی، که در این مورد آخر به خصوص او را با بالدر همانند می کند.

اسفندیار چگونه رویین تن شد؟ در زراتشت نامه که روایت خود را از مأخذ کهن تری گرفته است چنین آمده است که زرتشت پیامبر چهار ماده ی متبرک به چهار تن داد تا هریک را از موهبت خاصی برخوردارکند:

-   شراب به گشتاسب که چشمانش را به روی جهان دیگر و مینو می گشود.

-   بوی گل به جاماسب که او را از دانایی و روشن بینی بهره مند می داشت.

-   انار به اسفندیار که او را رویین تن می کرد.

-  جامی شیر به پشوتن که او را زندگی جاوید می بخشید.

موله ایران شناس فقید لهستانی- فرانسوی معتقد است این مواد مبین طبقات چهارگانه ی اجتماعی در ایران است. شراب نماینده ی مقام سلطنت، بوی نماینده ی روحانیت، انار نماینده ی جنگاوری و شیر نماینده ی پیشه ی چهارم یهنی کشاورزی و دامداری.انار میوه ای که اسفندیار به وسیله ی آن رویین تن شد از زمان های کهن میوه ی مقدس شناخته می شده و یکی از مظاهر فراوانی و باروری بوده است. اما طلسم رویین تنی اسفندیار به دست سیمرغ شکسته می شود. در شاهنامه سیمرغ فرمانرواست ، سخنگوی ، همه چیز دان و چاره گر. مرغ پاسدار رستم و خانواده ی زال است. اوست که زال را در شیرخوارگی می پرورد و رستم را که به  علت سترگی خود از شکم مادر بیرون نمی آید به دنیا می آورد. برای فراخواندن سیمرغ تشریفاتی از سوی زال صورت می گیرد از جمله سوزاندن بخور و سوزاندن پر او . سیمرغ بر اثر بوی بخور و بوی پر خویش فرا می رسید از زال می پرسد که چه نیازی این گونه به دود یافته است؟ و او ماجرای رستم و اسفندیار را با او در میان می نهد.سیمرغ پس از آن که پهلوان و اسبش را از نو تندرست می کند رستم را برای چاره جویی به نزدیک دریا می برد و از آن جا به گوشه ای از خشکی راهنمایی می کند که از بادش بوی مشک می آید آن گاه بوته ی گز مقدّر را به او می نمایاند. سیمرغ برای جنگ نهایی با سفندیار یک سلسله دستورهای دقیق به رستم می دهد: چوب گز را به آتش راست کن، پیکان بر آن بنشان، پیکانش را در آب رز بپروران و چون با او روبرو شدی نخست لابه کن و چون نپذیرفت دو دستت را محاذی چشم او گیر و چنان چون بود مردم گزپرست، رها کن.

بدانست رستم که لابه به کار /  نیاید همی پیش اسفندیار

کمان را بزه کرد وآن تیر گز / که پیکانش را داده بُد آب رز

همی راند تیر گز اندر کمان   / سر خویش کرده سوی آسمان....

بزد تیر بر چشم اسفندیار  / سیه شد جهان پیش آن نامدار

خم آورد بالای سرو سهی  / ازو دور شد دانش و فرّهی

نگون شد سر شاه یزدان پرست / بیفتاد چاچی کمانش زدست

گرفته بُش و یال اسب سیاه  / زخون لعل شد خاک آوردگاه .....

منبع:

اسلامی ندوشن، محمد علی( 1374)، داستان داستان ها( رستم و اسفندیار در شاهنامه)، چاپ پنجم، تهران: آثار.