شرح و تفسیر شعر مهتاب از نيما يوشيج عین الله اسدی گرجی از بهشهر

مي تراود مهتاب،

مي درخشد شبتاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفتهﻯ چند،

خواب در چشم ترم مي شكند.

نگران با من استاده سحر .

صبح مي خواهد از من ،

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند.

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

ای دريغا به برم مي شكند.

دستها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شبتاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در مي گويد با خود :

غم اين خفتهﻯ چند،

خواب در چشم ترم مي شكند.

1327

موضوع شعر خواب آلودگي و غفلت در حد مرگ است.

در يك نگاه اجمالي معنی شعر چنين است: در شبي تاريك كه كور سويي از ماه مي تابد، مردماني خفته اند كه شاعر هرچه تلاش مي كند، نمي تواند آنان را از خواب برگيرد .

شعر پنج بند دارد؛ در ارتباطي تنكاتنگ. چنان دست و پاي و سر چشم در يك پيكر . يا شاخه ها و برگها و ريشه و تنه در يك درخت .

شعر دهكده ای در همان حوالی شاعر را ترسيم می كند با يك در. از همان در وارد می شوی، می كاوی، می بینی و تماشا مي كني. ماهی در آسمانش نشسته است، نه نوراني ؛ و در همين ملموس ترين محيط شاعر، شبتاب نيز خودي نشان مي دهد، و اين هر دو پيش از آن كه به وجود خود دليلي باشند، نشانه هايي از شب اند. همين فضاست كه خفتگان را به خواب مرگي كشانده است: "چنان خواب غفلت برده اند كه گويي نخفته اند كه مرده اند." (1)

تراويدن نور از ماه ، همانند تراوش آب از كوزه است. بي آن كه به چشم آيد حس شدني است. همان گونه كه آب تراويده از كوزه تشنگي را رفع نمي كند، نور تراويده از ماه شب را روشن نمي كند و راه را نمي نمايد.

در اين فضاي ياس آلوده و مرده يك چشم بيدار در پي بيداري است.. و اين شب زدگان چنان غمي در دل شاعر بر پا مي كنند كه اشكش را در مي آورند.

اين نما تا صبح مي پايد. سپيده دمان با چشمهاي روشن و نسيم جان بخش به كمك شب بيدار تنها مي آيد تا شايد خواب از چشم خفتگان بربايد. اما نه تنها نتيجه اي حاصل نمي شود، بلكه غمي بر غم شب پيماي بيدار مي افزايد.

در بند سوم شعر، تصویر آرزوها و انديشه هاي شخص بيدار، همچون گلي با جان و دل پرورده، نمايان مي شود كه جز شكستن و غمگين كردن باغبان حاصلي ندارد.

در بند چهارم: در دست ساييدن، تصوير ديوار فاصله اي ميان شاعر و خفتگان ترسيم مي شود ولو در آن تاريكي، كور مال كور مال به دنبال يافتن دري است تا خواب آلودگان را بيدار كند، اما زندگي ملال آور و نكبت بار آنان غمش را افزون مي كند و اميدش را كم.

شاعركه در بند پنجم تمام دهكده را گشته و با باري از غم و اندوه و درد ، به همان فضاي اوليه- مهتاب كم سو و شبتاب، با چشماني اشك آلوده اما بيدار- دست بر در رسيده است.

"يكي از خدمات نيما به شعر جديد این است كه غناي تصويري را كه در حدود عصر مشروطيت، كاستي گرفته بود، به شعر باز گردانيد." (2)

در تصوير بند اول شعر، شب زدگان در يك سو، شاعر گريان و بيدار و غمگين با شعرهايش- كه در بند سوم ترسيم شده- در ديگر سو قرار دارد كه قادر به بيدار كردن خفتگان نيست.

در تصوير بند دوم، خفتگان در يك سو، شاعرش و شعرش + صبح + نسيم صبحگاهي در سوي ديگر اند كه باز هم با افزايش عوامل، بيداري حاصل نمي شود.

در تصوير بند چهارم ، خفتگان + وضعيت نامطلوب اجتماعي در مقابل شاعر و شعرش + تلاشهاي ديگر صف آرايي كرده اند كه باز هم بي نتيجه است.

در پايان شب مي ماند. خفتگان در خواب اند، و شاعر دست بر در با تمام بود و نبودش .

آيا در شعر سپيد خواني هايي وجود دارد؟ تصاوير پاياني از شاعر نا اميدانه است يا اميدوارانه؟ در منظر ظاهر، نا اميدانه؛ اما با كمي دقت و غور، اميدوارانه . چرا كه شاعر از دهكده دور نمي شود و دست از در برنمي دارد. فكر مي كند. دوباره بر در بكوبد ؟ آري . اين بار با "ناقوس":

دينگ ، دانگ ....دم به دم

راهي به زندگي ست

از مطلع وجود

تا مطرح عدم. (3)

يا بر در مي كوبد، با:

قوقولي قوقو ! گشاده شد دل و هوش

صبح آمد، خروس مي خواند. (4)

در مصراع "نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك" خواب را چنان شكستني جلوه مي دهد كه ياد افسانه ها مي افتي، آن جا كه ديو را در شيشه مي كردند و براي رهايي بايد شيشه را بشكني. اينك خفتگان با خوابهايشان در شيشه اند. براي بيدار شدنشان بايد شيشهﻯ خواب را بشكني. شاعر، خود شيشه را شكسته است كه بيدار است. آن هم با سنگ اشك: "خواب در چشم ترم مي شكند".

موسيقي شعر با ركن فاعلاتن/فعلاتن همچون زنگ كارواني در سفر، در هر گام به صدا در مي آيد و آرام راه مي سپرد، از جايي به جايي و از فضايي به فضايي ديگر... با تمام اين تحرکها، اين سفر يك سفر دروني است .

قافيه هاي دو مصراع اول، با"مهتاب و شبتاب" شروع مي شود و در پايان هر بند با "ترم، سفرم ، برم، سرم" و سپس بازگشتي دوباره با "ترم" به انتها مي رسد. در واقع، شعر با شب و چشم تر آغاز مي شود و با همان وضعيت، پايان مي يابد. نيما مي گويد: اين وزن را كه مقصود من است ، قافيه تنظيم مي كند كه هر مصراع چقدر بابد بلند يا كوتاه باشد."(5)

رديفها آنچنان در شعر خوش نشسته اند كه شكست هر چيز را در چشمت و در گوشت ترسيم مي كنند و مي نوازند. خواب را می شكنند. خار را در جگر مي شكنند. گل را در بر شاعر مي شكنند . در و ديوار را بر سرش مي شكنند. بي آن كه شكستي واقعي در كار باشد. و تو درد آن را حس مي كني. شاعر مي گذرد و تو مي ماني با تمام شكست ها. و تو هر چه خواهي كن.

زبان با روايت اول شخص آغاز مي شود و تا بند چهارم پيش مي رود و شاعر خود ناظر تمام جريان هاست. در بند پنجم خود مي ايستد و ديگري را به گزارش حوادث وا مي دارد. روايت سوم شخص ؛ داناي كل. تا او صحنهﻯ آخر را بگويد. گويا مي خواهد خود در تصوير باشد. پس دوربين را به ديگري مي سپارد.

نيما در واژه سازي ، نو آوري مي كند و خواب شكستن، به معني بيداري را در شعر مي آورد.

با افزودن "به" در مصراع " آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر" هم به وزن كمك مي كند و هم با اين سبك، مخاطب را اندكي بر سر صحنه ، روي جنازهﻯ مرده (جان باخته)، نگه مي دارد و به فكر وامي دارد.

در مصراع "نازك آراي تن ساق گلي" مرحوم اخوان " نازك آراي " را به معني "نازك آراينده" و "نازكانه آرايش كننده"ي تن ساق گل مي داند. نكته اي كه بايد به آن توجه كرد مسئلهﻯ ساخت و معناست. گاهي دو ساخت هم سان، معناي متفاوت پيدا مي كنند. مثل : "دست دوز" و "نوساز" كه با "جان باز " و "دل نواز" تفاوت معنايي دارند. دو واژه ي اول معناي مفعولي دارند(با ظاهر فاعلي) و به معناي دست دوخته و نو ساخته اند. در حالي كه دو واژهﻯ دوم معنا فاعلي دارند."جان بازنده و دل نوازنده". با توجه به اين بحث مي توان "نازك آراي " را كه ظاهرا ساخت فاعلي دارد، به معناي مفعول دانست و آن را نازك آراسته شده و لطيف دانست.

همچنين در مصراع "دستها مي سايم" گرچه "ها" در كنار "دست" نشسته و آن را جمع نشان مي دهد، می توان آن را در نقش قيد گرفت و "بسيار" معني كرد. مفهوم كنايي اين مصراع "بسيار تلاش مي كنم" است.

در مصراع "بر عبث مي پايم"، معمولاً اين گونه قيدها با "به" همراه اند. اما نيما براي دور كردن زبان از شكل معمولي "بر" را با "عبث" آورده است.

واج آراييها، هم آغازيها و هم پايانيهاي واژه ها در مصراع هايي مثل "مي تراود مهتاب / مي درخشد شبتاب" يا "كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته رابلكه خبر" "م" ها، "ب" ها و "ر"ها هر كدام يك بخش را برجسته كرده است .

درمصراع " دستها مي سايم"، "س" صداي ساييدن را به گوش مي رساند. و همين همحروفيها در چند مصراع ديگر چشم نواز و گوش نواز است.

در اين شعر نمادين "خواب" نماد جهل و ناداني و بي خبري است. "دهكده" رمز جامعه و "مرد تنها" خود شاعر است.

"در نقد امروزي ، تحول بزرگي است كه پايه هاي يك نگاه علمي و منضبط را در نقد تثبيت مي كند و آن را از برخورد سليقه های محض ، در امان نگه مي دارد."(6)

اسقلال متن منتقدان امروز را به اين باور رسانده كه به جاي پرداختن به مولفه هاي برون متني و حاشيه اي، بيش تر به تشريح و تحليل عناصر هستي دهنده ي متن بپردازند و در اين ميان، درك مولفه هاي هنري متن بدون "لذت متن" ممكن نيست.(7)

منابع:

1- گلستان سعدي

2- داستان دگر ديسي- سعيد حميديان- نشر نيلوفر- چاپ دوم 83- ص250و 251

3- نيما يوشيج – شراگيم يوشيج – نشر اشاره – ص 208 تا 221

4- همان – ص 157 تا 159

5- عطا و لقاي نيايوشيج- اخوان ثالث- نشر نامعلوم- ص 113

6- امير زاده ي كاشي ها- پروين سلاجقه – نشر مرواريد- چاپ اول 84- ص 27

٧- همان- ص ۲٧