مقاله ای از امیرحسین بهمنی

امروزه گسترش مدنيت و چربش شهر نشيني بر روستا نشيني سبب شده است كه آشنايي انسان با دد و دام
بيش تر و پيش تر وانمود نمادهاي كهني باشد كه در فرآيند فرهنگ پذيري از طريق رسانه هاي گونه گون بر ذهن و زبان آنان نقش بسته است .اگرچه اين آشنايي در جوامع پيشرفته از طريق مشاهده ي مستقيم در آلبومي زنده موسوم به باغ وحش نيز ميسر است و در جوامع كوچكتر كه جبر تكنولوژي پيوند شان را با طبيعت هنوز نگسسته است، هنوز رنگي از ديروز ها با خويش دارد.
انسان ديروز اما بي واسطه حيوان را مي شناخته كه سهل است با او مي زيسته و لحظه لحظه ي مفرح حيات را تجربه مي كرده است.
اگر انگاره ي كارل گوستاو يونگ را بپذيريم كه انسان روان را همچون تن از نياكان به ميراث مي برد،پس بايد گفت شناخت بيشينه ي آرزوها ، كام ها، كنش ها و واكنش هاي انسان امروز به شناخت انسان تاريخي و چگونگي پيوند ذهن و زبان او راجع است .
حيوان از ديرباز جايگاه ويژه اي در ذهن انسان داشته است . پيش از چيرگي انسان بر طبيعت و آغاز تاريخ و حتي پس از آن حيوان خدا پنداشته مي شد؛ اما آن گاه كه دانش بر توانش ِانسان افزود ، حيوان از عرش به فرش فروافتاد و خداي ديروز خود بنده ي خدايي ديگر شد: انسان تمدن آفرين .
ادامه نوشته

مقاله

بيتي از شاهنامه و قرائتي ديگر
امیرحسین بهمنی

بي شك بسياري از سنت هاي شعري رايج در ادب فارسي در باور ها، اسطوره ها و آيين هاي گذ شتگان ريشه دارد؛اما ريشه شناسي بسياري از اين سنت ها اگر محال نباشد،مسلما ًبسيار دشوار و طاقت فرساست .
يكي از سنت هاي ديرين شعر فارسي كاربرد موتيو(motive) ها ي خاصي است كه گاه تنها در سپهر شعر معنادار تلقي مي شود و گاه در جهان واقع نيز درست يا خرافه نما در باورها جايگير شده است . اين موتيوها معمولا ً شبكه اي از معاني را در ذهن شاعر تداعي مي كنند و زمينه ي تصويرسازي هاي متعدد را فراهم مي آورند. پيشينه ي كاربرد مكرر اين موتيوها پس از چندي سبب پذيرش آنها به عنوان سنتي شعري در نسل هاي بعدي شاعران شده است. آنچه در ادب فارسي « مراعات نظير» يا« تناسب » خوانده مي شود؛ نيز داراي چنين خاستگاهي است. در طول تاريخ ادب فارسي شبكه هاي متنوعي از تناسب هاي گوناگون بين كلمات خلق و كشف شده است؛ به طوري كه هر فرد آشنا با ادب به محض شنيدن فلان واژه ي خاص مي تواند حدس بزند، در مصراع بعد فلان كلمه ي ديگر خواهد آمد . يكي از اين هزاران شبكه ي متنوع و رنگارنگ، شبكه ي تناسب (خون و مغز) است كه دامنه ي كاربرد آن اگرچه در قياس با تناسب هاي ديگر كم است ، برد آن از سبك خراساني تا سبك هندي امتداد يافته است :
صائب:
ز نعمت هاي الوان بوي خون آيد به مغز من در اين مهمان سرا قانع به آب و دانه ي خويشم
ادامه نوشته

مقاله



آبسكون يا دريای خزر
محمد محيط طباطبايي

درياچه يا درياي خزر كه در فاصله فلات ايران و حوضة رود اورال و كوهستاني به همين نام قرار دارد،بيش از هر دريا و درياچه ديگري در روي زمين شاهد عبور و مرور نژادها و اقوام مختلف و طوايف مهاجري بوده است كه در طي ساليان بي شمار از نواحي شمال غربي بر قديم به سوي جنوب غربي از همان قاره نقل مكان كرده اند و سكنة فعلي جنوب غربي آسيا و سراسر اروپا و احتمالاً سكنة قارة آفريقا را هم به تدريج در وضع حاضر آنان عرضه داشته اند.
ادامه نوشته

مقاله




كژتابي هاي زبان
بهاء الدين خرمشاهي

ابهام كه در زبان عالمگير انگليسي به آن ambiguity
مي گويند با ايهام amphiboly فرق دارد .ايهام پديده اي مثبت است و اساس آن بر دو يا چند معني داشتن يك كلمه يا يك عبارت است كه البته يك معني پيداتر و معني يا معني هاي ديگر پنهان تر است.ايهام از صنايع ظريف معنوي شعر و نثر ديروز و امروز سراسر جهان است . و ادبيات فارسي عرصة جولان آن است و شاعراني مثل كمال الدين اسماعيل اصفهاني و خواجوي كرماني و سلمان ساوجي و سعدي و حافظ شيرازي و عبيد زاكاني استادان بي بديل اين شگردند.في المثل وقتي شعدي مي گويد:
قاضي شهر عاشقان بايد
كه به يك شاهد اقتصار كند
ادامه نوشته

مقاله

مازندران سرزمين ديوان
تلخيصي از سخنراني دكتر ميرجلال الدين كزازي در جمع مازندرانيان
مازندران را سرزمين ديوان دانسته اند .اين نكته برمي گردد به اوستا. در اوستا ،نامة مينوي زرتشت، از دو سرزمين سخن رفته است به نام « مَزَنه » و «وَرِنه »كه ايران شناسان آن را با مازندران و گيلان امروز سنجيده اند .اين دو سرزمين ،سرزمين ديوان شمرده شده است؛اما سخن در اين است كه اگر مازندران سرزمين ديوان باشد ديو به چه معني است .
ادامه نوشته

مقاله

انگيزه سرودن شاهنامه
دكتر علي شريعتي
اينك سخني اندك دربارة فردوسي بزرگ:
فردوسي شاعر و سخنسرايي است كه بي شك او را بايد يكي از بزرگترين و بهترين خدمتگزاران سرزمين ايران به حساب آورد.او با آفريدن اثر فناناپذير خود، شاهنامه،در واقع مليت ايران و آنچه را كه بيگانگان در صدد از بين بردن آن بودند ، به بهترين صورت خود احيا نموده است.
اين كه بعضي ها مي گويند :فردوسي به خاطر زر و سكه شاهنامه را سروده است و براي اين سروده كه در مقابل از محمود غزنوي دينار و زر بستاند،سخني كاملاً نادرست و بي اساس است ؛ زيرا فردوسي سرودن شاهنامه را در زماني شروع كرد كه از محمود و سلطنت محمودي اثري نبودو فردوسي تنها به خاطر مليت از دست رفته و درحال اضمحلال كشورش و در مقابل دستگاه خلافت كه مي خواهد هرچه بيشتر ايران را بكوبد و تحقير نمايد ،قدعلم مي كند و اصل فلسفة شاهنامه هم در اين است كه مي خواهد آنچه را كه عرب و ترك غزنوي به لجن كشيده و تحقير مي نمايند، از نو با صورتي عالي احيا نمايد كه اگر ايراني شخصيت داشته باشد زير بار زور و تحقير نمي رود.
فردوسي هنگام سرودن شاهنامه به محظورات بزرگي
برمي خورد كه اهم آنها عبارتنداز:
1- تعصب سلطان محمود در دين ،زيرا فردوسي كه مخالف حملة عرب مي باشد،نمي تواند عقيدة خود را به صراحت بيان كند.
2- مخالفت بين سني و شيعه و طرفداري سلطان از سني مذهب ها ،بنا به موقعيت زمان ،كه با وجود اين مسأله فردوسي در آخر كتاب خود از پيغمبر و حضرت علي (ع )صحبت مي كند و نشان مي دهد كه داراي مذهب شيعه است.
3- محظور سياسي و ملي كه از متن اصلي شاهنامه برمي خيزد و فردوسي در مقابل حكومت خلافت و (حكومت) ترك آنرا بيان مي كند،احيا مليت و فرهنگ و روح حميت و وطن پرستي ايراني است و برخلاف ميل دستگاه خلافت افتخارات و عظمت ايران را يك يك برمي شمارد.
4- فردوسي كه باروح وطن دوستي و ديدة حقيقت بين خود چنين اثري را به وجود مي آورد و دوره هاي گذشته را با شكوه و جلال هرچه بيشتر بيان مي كند ، چون به آخر دورة ساساني مي رسد و وضع جامعه را دگرگون مي بيند،بر سر دوراهي بزرگي قرار مي گيرد و ديگر نمي تواند سرودن اشعارش را به روش قبل ادامه دهد؛زيرا ظلم و فقر عمومي جايگزين عدل و ثروت شده و مردم براي رهايي از سختي آن در حال فرار از كشورند و اواخر دورة ساساني را با تمام ظلم و ستم ها و امتيازات طبقاتي اش مي بيند و حقيقت آن را درك مي كند . او در ايجا يا بايد دروغ بگويد و چنين وضعي را زيبا و افتخارآميز جلوه دهد و وظيفة ملي خود را دنبال نمايد و يا اين كه حقيقت را بنويسد و در واقع از عرب و حملة او دفاع نمايد .
فردوسي در اينجا عملي را انجام داده كه با موقعيت او عجيب و باورنكردني است . او همه چيز خود را رها كرده و تنها حقيقت عملي را دنبال و انتخاب مي نمايد و تراژدي اصلي شاهنامه در اينجا آشكار مي شود.