تبليغاتX
ادب دان
غزل ساعت پنج و نيم عصر : اميرحسين بهمني یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 17:1

بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر

 راوي مـرگ آفــتـاب ساعت پنج و نيم عصر 

خيمه شب بازي غروب  باز آغاز مي شود

سـايه را مـي كـند نقـاب ساعت پنج و نيم عصر

چشم بندي كه مي كند  چشم گل بسته مي شود

باغ را مي برد به خواب ساعت پنج و نيم عصر

ايستان بر دهان چاه مي فريبد مرا به ماه

پرده اي بر رخ از سراب ساعت پنج و نيم عصر

دست مي آورد فرا مي برد درخودم فرو

ورد جادويي  كتاب ساعت پنج و نيم عصر

رانده از بهت  مدرسه خانه مي خواندم به خويش

پرسشي مانده بي جواب  ساعت پنج و نيم عصر

روي پرونده ي دلم مهر  پروانه را گذاشت

پيله ي پير اضطراب ساعت پنج و نيم عصر 

مي كشم دامنش به زار تا نگه دارمش به زور

مي دود هرچه با شتاب ساعت پنج و نيم عصر

آسمان مكث كرد و پس برق زد چشم ابرها

عكس شب شد شبيه خواب ساعت پنج و نيم عصر 

تند اين سان كه مي رود كاش مي شد نگاه كرد

لحظه را در حصار قاب ساعت پنج و نيم عصر 

هجرت آفتاب را من كه باور نمي كنم

مي دهد هرچه آب و تاب ساعت پنج و نيم عصر

از همان هفت صبح هم خبر شب موثق است

بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر


نوشته شده توسط اميرحسين بهمني  | لینک ثابت |