بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر
راوي مـرگ آفــتـاب ساعت پنج و نيم عصر
خيمه شب بازي غروب باز آغاز مي شود
سـايه را مـي كـند نقـاب ساعت پنج و
نيم عصر
چشم بندي كه مي كند چشم گل بسته مي شود
باغ را مي برد به خواب ساعت پنج و نيم عصر
ايستان بر دهان چاه مي فريبد مرا به ماه
پرده
اي بر رخ از سراب ساعت پنج و نيم عصر
دست مي آورد فرا مي برد درخودم فرو
ورد جادويي كتاب ساعت پنج و
نيم عصر
رانده از بهت مدرسه خانه مي خواندم به خويش
پرسشي مانده بي جواب ساعت پنج و نيم عصر
روي پرونده ي دلم مهر پروانه را گذاشت
پيله ي پير اضطراب ساعت پنج و نيم عصر
مي كشم
دامنش به زار تا نگه دارمش به زور
مي دود
هرچه با شتاب ساعت پنج و نيم عصر
آسمان مكث كرد و پس برق زد چشم ابرها
عكس شب شد شبيه خواب ساعت پنج و نيم عصر
تند اين سان كه مي رود كاش مي
شد نگاه كرد
لحظه را در حصار قاب ساعت پنج و نيم عصر
هجرت آفتاب را من كه باور نمي كنم
مي دهد هرچه آب
و تاب ساعت پنج و نيم عصر
از همان
هفت صبح هم خبر شب موثق است
بر سرم مي شود خراب ساعت پنج و نيم عصر
